![]() |
![]() |
|
| معرفی و نقد آثار گروه های متال زیرزمینی |
|
سلام بر همهی دوستان عزيز و خوانندگان خوب وبلاگ كه در تمام مدتی كه اين وبلاگ برقرار بود با توجه و اظهار لطفشان انگيزهی مضاعفی برای ادامهی كار به من دادند. من اين وبلاگ را دوست دارم، در درجهی اول به اين دليل كه باعث شد با عدهایاز فهيمترين و باشعورترين آدمهای مملكت از دور يا نزديك آشنا بشوم. از تكتك شما به خاطر حمايتهای بیدريغتان تشكر میكنم و باز هم – اين بار برای آخرين بار – معذرت میخواهم اگر اين وبلاگ – به دلايل مختلف - هيچوقت آنطور كه میخواستم و آنطور كه میبايست، بهروز نشد و ادامه پيدا نكرد. واقعاً از اين بايت متأسفم. همهتان را دوست دارم و با تمام وجودم برایتان احترام قايل هستم. به هر حال هر چيزی كه زمانی آغاز میشود زمانی هم بايد پايان بيابد (حداقل در مورد چيزهای زمينی كه اين نكته صادق است). الان مدتهاست كه اين وبلاگ بهروز نشده. برای اين كه برای هميشه سرنوشت اين وبلاگ را معلوم كنم همين جا به همهی دوستان و علاقهمندان اعلام میكنم كه وبلاگ «متال زيرزمينی» برای هميشه تعطيل شده و اين را هم میتوان بهنوعی آگهی ترحيم آن به حساب آورد. علاوه بر كمبود وقت كه در سراسر اين مدت مشكل هميشگی من بوده و میدانم مشكلی است كه همهی ما با آن دست به گريبانيم، نكتهی ديگری هم هست و آن اين كه تقريباً از همان ابتدای افتتاح اين وبلاگ، سوءتفاهمهايی در مورد آن وجود داشته. متأسفانه عدهی زيادی همچنان دچار اين سوءتفاهم هستند كه متال و بهخصوص بلك متال مترادف است با شيطانپرستی. ما همچنان علاقهی خاصی به زدن انگ و برچسب به ديگران داريم، آن هم در حالی كه اغلب كوچكترين شناختی از حقيقت وجودیاين ديگران نداريم. از آنجا كه ديگر از اين سوءتفاهم خسته شدهام و دلم نمیخواهد بيشتر از اين آماج آن قرار بگيرم ترجيح میدهم قيد اين وبلاگ را بزنم. راستش از توضيح دادن دربارهی اين قضيه هم خسته شدهام. برای آخرين بار به همهی آدمهايی كه دچار اين سوءتفاهم هستند اعلام می كنم كه اولاً اقليتی محدود از گروههای بلك متال واقعاً شيطانپرست هستند؛ همانطور كه در هر سبك و سياق ديگری از موسيقی و نيز فرمهای هنری ديگر نيز اين عده، اقليتی را – در كنار اقليتهای ديگر - تشكيل میدهند و اين منحصر به متال نيست. در عرصهی بلك متال هم مثل هر عرصهی هنری ديگری، آدمهايی با عقايد سياسی و دينی و ... مختلف فعاليت میكنند و هيچيك از اين اقليتها را نمیتوان نمايندهی كل آن عرصه به حساب آورد. اين كه به اين دليل بخواهيم كل متال و بهخصوص بلك متال را به چوب شيطانپرست بودن برانيم، به اين میماند كه بگوييم من از افغانیها متنفرم چون همهشان آزارگران جنسی هستند (كه متأسفانه اين سوءتفاهم نيز خيلیها را گرفتار خودش كرده است)، آن هم در حالی كه به عنوان آدمی كه به خاطر كار چندساله در يك شركت ساختمانی با صدها افغانی شريف و دوستداشتنی ارتباط داشته، میتوانم بگويم كه درصد بسيار ناچيزی از اين مردم زجركشيده را آزارگران جنسی تشكيل میدهند؛ درصدی كه بيشتر از ميزان آن در ميان ايرانيان يا هر قوم و مليت ديگری نيست. ولی خب، هميشه در مورد اين قضايا اغراق و مبالغهی نفرتانگيزی وجود دارد و راحتتر، خيلی راحتتر، آن است كه با چسباندن يك انگ خيال خودمان را راحت كنيم و قضيه را حلشده بپنداريم. به كسانی كه شايد همچنان دچار اين سوءتفاهم باشند همينجا اعلام میكنم كه نه خير، من به هيچ وجه شيطانپرست نبودهام و نيستم و هيچيك از دوستانی كه در بين متالبازهای اصيل دارم هم شيطانپرست نبودهاند و نيستند. اگر حمل بر رياكاری يا تزوير يا خيلی چيزهای ديگر نمیشد بيشتر دربارهی اعتقادات راستينم صحبت میكردم ولی در اين زمانه كه خيلیها از سر فرصتطلبی و برای به دست آوردن امتيازهايی، سنگ اعتقاداتی را به سينه میزنند كه واقعاً در وجودشان ريشه ندارد بهتر است در اين باره سكوت كنم. كسانی كه نوشتههای مرا در اين چند ساله دنبال كردهاند تا حد زيادی از اعتقادات من خبر دارند و مطمئنم كه از اين انگ، خندهشان میگيرد. اگر حال و حوصلهی بيشتری برايم مانده بود شايد حتی، گرچه به قول قدمای معاصر قياس معالفارق است، آن شعر معروف ابن سينای بزرگ را هم نقل میكردم كه در پاسخ به كسانی كه به او نسبت كفر داده بودند سرود. ولی ... بگذريم. باز هم میگويم كه اصولاً من موسيقی متال و بهخصوص بلك متال را بيشتر از هر چيز – گذشته از فرم هنریاش – به اين خاطر دوست دارم كه ادعانامهای است كوبنده عليه ماترياليسم، مصرفگرايی، هدونيسم (لذتپرستی)، اگوتيسم (خودپرستی) انسان امروزی و فاصله گرفتناش از معنويت. انسان امروزی متأسفانه در چرخهای باطل، با دوری فزايندهای از خاستگاههای معنوی و روحانی حيات، دچار جنون مادیگرايی، پولپرستی، مصرفگرايی و لذتپرستی شده و كمتر از هر چيز ديگری به تكامل روحی خود اهميت میدهد. يعنی در واقع اصلاً به آن فكر هم نمیكند. حرص و طمع نفرتانگيزی به پول و ثروتاندوزی و منفعتطلبی، جای همهی چيزهای زيبا و مقدس را در زندگی اغلب انسانهای امروزی گرفته است. بلك متال، مرثيهای است خشمگينانه عليه اين بيماری مدرن. میدانيم كه حتی حرمت طبيعت و ادامهی حيات مادر زمين و ساير موجودات زنده هم در محراب سودپرستی و بیخبری انسان «مدرن» قربانی شده است. بيشتر چيزهای زيبا و پاك و اصيل يا از بين رفتهاند يا نفسهای آخر را میكشند. به نظر میرسد كه آدمها هر روز صبح قبل از اين كه از خانه بيرون بزنند، روحشان را در خانه زنجير میكنند تا در مسابقهی نفرتانگيزی كه برای اندوختن ثروت به هر قيمتی كه شده برقرار است از ديگران قدمی عقب نيفتند. موسيقی متال و بهخصوص بلك متال بيشتر و بهتر از هر فرم هنری ديگری كه من میشناسم به اين خوی ويرانگری و منفعتطلبی انسان امروزی تاخته است و به همين دليل، برای من محترم و عزيز است. حداقل آن گروههایی كه من دوست میدارم در اين رده جا میگيرند و كوچكترين علاقهای به گروههای ديگری كه صرفاً برای جلب توجه و فروش هر چه بيشتر محصولاتشان از نفرتانگيزترين و مشمئزكنندهترين تمهيدها استفاده میكنند (وبخش عمدهی مخاطبانشان را هم بچههای نابالغی تشكيل میدهند كه از اين تصور كه به اين طريق دارند در برابر خانواده و جامعه و هر چيز ديگری عصيان میكنند، كيفور میشوند) ندارم و احترامیهم برایشان قايل نيستم چون اصالت و صداقتی در كارشان نمیبينم. اينها از موسيقی و با شيره ماليدن بر سر مخاطبان ناآگاهشان، در جهت منافع مادی هر چه بيشتر و كلانتر با رذالت و رياكاری تمام سوءاستفاده میكنند و چهقدر تلخ است واقعاً كه بدبختانه اغلب پرطرفدارتر هم هستند. همانطور كه قبلاً هم اشاره كردهام از همان اول بنا را بر آن گذاشتهام تا در اين وبلاگ نه به اين گونه گروههای بیاصالت، بلكه به گروههای ديگری بپردازم كه آلودهی اين مناسبات نشدهاند و اغلب با تيراژهايی بسيار محدود كارشان را عرضه میكنند. روح راستين متال زيرزمينی در وجود اينجور گروهها متبلور میشود. من معتقدم كه زندگی روی كرهی زمين، موهبت و فرصتی است يگانه كه از سوی منبع لايزال و بیكران و یگانهی هستی به تكتك ما داده شده تا در جهت اعتلای روح و تكامل وجودیمان قدم برداريم و بتوانيم آمادگی انتقال به ابعاد بزرگتر و زيباتری از هستی را كه پس از مرگ جسم انتظارمان را میكشد پيدا كنيم. ولی متأسفانه ما اين فرصت را با تقلايی در نهايت بيهوده برای اندوختن ثروت و بهره بردن از مواهب مادی هدر میدهيم. بزرگترين آفتهای دنيای مدرن كه مادیگرايی، خودپرستی و لذتپرستی است وجود اغلب انسانها را آلوده كرده و روزمرگی، ما را به طرز وحشتناكی اسير خود كرده است. موسيقی متال زيرزمينی يكی از آخرين سنگرهای انسان در برابر اين هجوم همهجانبه و ويرانگر است و تا موقعی كه اينطور باشد شخصاً برايش احترام قايلم ودوستاش دارم. گرچه وبلاگ «متال زيرزمينی» تعطيل شده ولی مطالبی كه پيش از اين در اين وبلاگ گنجانده شده فعلاً همين جا میماند تا شايد به كار برخی بيايد. باز هم از تكتك خوانندگان عزيز اين وبلاگ تشكر میكنم و از همهی دوستانی كه از سر لطف كامنت گذاشتند و متأسفانه نتوانستم به تكتكشان جواب بدهم يا به سايتها و وبلاگهايشان سر بزنم معذرت میخواهم. برای همهی شما آرزوی موفقيت و شادكامی دارم. ارتباط با شما در این مدت افتخاری بزرگ برای من بود. شايد بهزودی وبلاگ ديگری را، البته نه دربارهی متال، راه بيندازم. اگر اينطور شد لينكاش را همين جا اعلام میكنم. دلم میخواهد از مسئولان و دستاندركاران عزيز بلاگفا هم به خاطر خدمات بینقصشان تشكر كنم. واقعاً كار آنها يك سر و گردن از همهی سرويسدهندگان ديگر وبلاگ در ايران بالاتر است. اميدوارم هميشه همين طور موفق و در كارشان درجهيك باشند. در نهايت اميدوارم همهی ما بتوانيم فارغ از همهی آفتهای بازدارندهی زندگی مدرن، در راه تعالی روحمان قدم برداريم، گرچه اين كار روز به روز سختتر و سختتر میشود. ولی خب، هيچوقت آسان نبوده؛ بوده؟ |
|
۱- سلام بر همه ی دوستان و خوانندگان خوب و وفادار این وبلاگ. می دانم که یک معذرت خواهی اساسی به همه ی شما بدهکارم. متاسفانه از آن جا که در خانه ی جدیدی که حدود یک سال و نیم است به آن اثاث کشی کرده ام به دلایل نامعلومی سرعت ارتباط با شبکه به طرز عجیب و غریبی پایین استُ در این مدت نتوانسته ام روی وبلاگ کار کنم. در واقع تجربه ی وصل شدن به اینترنت در این خانه ی جدید به قدری آزاردهنده است که اصلاْ قیدش را زده ام. در محل کارم (دفتر مجله) هم که نه وقت این کار را پیدا می کنم و نه به نظرم کار درستی است که اوقات کارم در مجله را به کار روی وبلاگ که به هرحال مساله ای شخصی است اختصاص بدهم. خوشبختانه بالاخره ای.دی.اس.ال منطقه ی ما را هم پوشش داده. در نتیجه فکر می کنم از این به بعد بتوانم دوباره به این وبلاگ سروسامانی بدهم. از همه ی دوستان معذرت می خواهم که در این مدت نه جواب پیغام هایشان را دادم و نه سری بهشان زدم. ولی باور کنید که به وبلاگ خودم هم هفت هشت ماهی می شد که حتی یک سر هم نزده بودم. امیدوارم ازم دلخور نشده باشید. همه تان را دوست دارم و با تمام وجودم برایتان احترام قایل هستم.
۲- از روزی که این وبلاگ را راه انداختم تصمیم گرفتم که هیچ کامنت و نظری را پاک نکنم حتی اگر حاوی فحش های رکیک به خودم باشد (که هنوز هم دلیل اش را نفهمیده ام). می خواستم این وبلاگ محلی باشد برای تبادل کاملاْ آزادانه ی انواع و اقسام نظرات. معتقدم این حق طبیعی هر آدمی است که از من یا نوشته هایم خوش اش بیاید یا متنفر باشد. به همین دلیل حتی کامنت هایی را که حاوی عجیب ترین توهین ها به خودم بود هم پاک نکردم. راستش حالا دیگر سال هاست نه از ستایش کسی خوش خوشانم می شود و نه از توهین کسی بهم برمی خورد. وقتی پس از ماه ها دوباره به سراغ وبلاگ آمدم متاسفانه با انبوهی از کامنت های زننده و مزخرف مواجه شدم. قطعاْ این کامنت ها کار همان کسانی است که ما را ملتی جلوه می دهند که ظرفیت و لیاقت آزادی را ندارد. واقعاْ نمی دانم چه باید کرد. در کمال تاسف مجبور شدم این کامنت ها را به خاطر احترام به شخصیت خوانندگان جدی وبلاگ و احترام به خود این وبلاگ پاک کنم. ۳- متاسفانه اگر این عده احتمالاْ نوشتن این گونه کامنت های مزخرف را ادامه دهند مجبور خواهم شد اول نظرات را بخوانم تا اگر "مورد"ی نداشتند تاییدشان کنم. اتفاقی که هیچ وقت دلم نمی خواست در این وبلاگ بیفتد. من به آزادی مطلق بیان و قلم ایمان دارمُ و در طول بیش از ده سال کار حرفه ای برای نظرات مغرضانه ی آدم های بیمار حتی تره هم خرد نکرده ام و راستش اغلب در خلوت خودم به آن ها خندیده امُ ولی دلم نمی خواهد این اعتقاد بهانه ای در دست عده ای آدم بیمار بشود تا عقده ها و حماقت شان را به زننده ترین شکل به چشم و روح دیگران تحمیل کنند. مطمئن ام که شما هم این را نمی خواهید. البته هم چنان حتی تندوتیزترین انتقادهایی که به خودم یا این وبلاگ بشود را قطعا حذف نخواهم کرد ولی استفراغ های ذهنی آدم های بیمار را برنخواهم تافت. ظاهراْ چاره ای جز "ممیزی" برخی نظرات زاید و بی معنی وجود ندارد. ۴- باز هم ممنون از همگی. امیدوارم به زودی ارتباطمان از سر گرفته شود. ضرورت رویکردی جدی به موسیقی متال را که عشق مشترک همه مان است بیش از هر وقت دیگری احساس می کنم. امیدوارم همچنان مخاطب این وبلاگ بمانید. |
|
- مقدمه: همان طور که در بخش اول این مطلب اشاره کردم، بلک متال به عنوان پرتنوع ترین گونه یا، به باور برخی دیگر، زیرگونه ی متال واقعاً طیفی چنان گسترده از گروه های مختلف و سبک های گوناگون را دربرمی گیرد که اراییه ی فهرستی جامع و همه جانبه از همه ی مختصات و ویژگی های فرمی و مضمونی آن امکان پذیر نیست. از طرفی دیدگاه های متفاوت هر یک گروه هایی را در این گستره به رسمیت می شناسند که از برخی دیدگاه های دیگر قابل پذیرش نیستند. گروه هایی مثل دارک ترون DarkThrone، سلتیک فراست Celtic Frost، ایمپرر Emperor، ایلدیارن Ildjarn، سامنینگ Summoning، آرکتوروس Arcturus، و... به رغم تفاوت های آشکار بین سبک و ساختار کارشان همگی در زیرگونه ی بلک متال جای می گیرند. عده ای شاید با اغماض و چشم پوشی بیش تر مثلاً کردل آو فیلث Cradle of Filth، کلما Kalmah ، چیلدرن آو بودوم Children of Bodom یا... را هم بلک به حساب بیاورند. ولی به هرحال نباید فراموش بکنیم که این گونه طبقه بندی ها همواره، خواه ناخواه، نسبی هستند و گریزی هم از آن نیست. با همه ی این اوصاف در این جا سعی کرده ام برخی از ویژگی های فرمی و ساختاری فراگیرتر در این زیرگونه را گردآوری کنم. دلیل این که در این وبلاگ برای بلک متال نسبت به سایر گونه/زیرگونه های متال ارجحیت قایل شده ام علاقه ی شخصی ام به آن است زیرا بلک متال را بیش از سایر زیرگونه های متال دوست دارم، ولی به موقع اش سراغ دث متال، دوم متال، وایکینگ متال و غیره هم خواهم رفت.
-ویژگی های فرمی: ۱- استفاده ی گسترده از ریفRiff های ترمولو Tremolo. عملاً می توان آهنگ های بلک را ترکیبی از چند ریف دانست که در مجموعه ای متغیر از آرانژمان های مختلف گنجانده می شوند. ۲- مرکزیت ملودی در آهنگ ها، ولی ملودی های به اصطلاح کروماتیک Chromatic و Dissonant. و استفاده از ملودی های باشکوه و حماسی توسط گروه هایی مثل سامنینگ Summoning و گریولند Graveland. ۳- استفاده ی اغلب محدود از ساز بیس، گذشته از استثناهایی مثل شاهکار گروه می هم Mayhem یعنی آلبوم De Mysteriis dom Sathanas . ۴- برخلاف اغلب زیرگونه های دیگر متال، سولو Solo(تک نوازی)های گیتار در آن بسیار نادرند. ۵- استفاده ی معمولاً گسترده از کیبورد - به خصوص پس از ظهور موج سوم بلک. ۶- استفاده از مایه های فولکFolk و نیوکلاسیکال Neo-Classical که در کار گروه های موج سوم به اوج خود رسید و گاه استفاده از مایه های امبینت Ambient که اولین بار بورزوم Burzum به طرز گسترده ای از آن ها بهره گرفت. ۷- تهیه و ضبط بدوی، خشن و ناهنجار و اغلب عمداً غیرحرفه ای -عموماً در کار گروه های موج اول و به خصوص دوم- که جلوه ای بود از جهان بینی میزانتروپیک Misanthropic (مردم گریزانه) و ضداجتماعی بلک و هدف آن هم به چالش کشیدن سلیقه ی مخاطب خوگرفته به شنیدن آواهای شفاف و تمیز و ایجاد نوعی زیبایی شناسی هنجارستیز و نامتعارف بود. این ویژگی در کار نسل های بعدی بلک به تدریج کمابیش حذف شد. ۸- موسیقی بلک - حداقل در شکل سنتی اش- معمولاً تکنیکال نبود و سبک نوازندگی در آن اغلب با چیره دستی آشکار و گاه خودنمایانه ی نوازندگان به خصوص ترش Thrash و اسپید Speed متال بسیار فاصله داشت. این ویژگی و مینی مالیسم حاکم بر موسیقی بلک نیز با ظهور موج سوم بلک متال به تدریج کنار گذاشته شد. ۹- صدای جیغ آسا و مخوف خواننده که، گذشته از استثناهایی مثل گروه هیت فارست Hate Forest، در طول سال ها عنصر ثابت و همیشگی بلک متال مانده است. ۱۰- و البته همان تنوع بی نظیر در سبک و فرم که پیش از این به آن اشاره شد. - ویژگی های مضمونی: ۱- بلک متال، برخلاف گونه هایی مثل ترش و دث، زیربنای فلسفی آشکار و تمام عیاری دارد و صاحب ایدیولوژی است. جهان بینی بلک متال نیهیلیستی و تا حد زیادی آنارشیستی است و گرچه برخی از گروه های دث نیز جهان بینی نیهیلیستی دارند ولی در مورد گروه های بلک، این جهان بینی شالوده ی آثار را تشکیل می دهد. ۲- گرایش عمیق به طبیعت و عشق ورزیدن و احترام به آن، در تقابل با جنون فزاینده و مهارناپذیر انسان امروزی در ویران کردن و آلودن طبیعت و زمین. ۳- موسیقی بلک همیشه میزانتروپیک (مردم گریز) بوده است، چه در مضمون و چه در شکل اجرا و عرضه ی موسیقی. بلک موسیقی فرد در برابر اجتماع است و بنابراین ملهم از رمانتیسیسم به مفهوم ارجحیت قایل شدن برای فرد و هویت و موجودیت فردی، و برداشت ها و جهان بینی و عمل فردی و مخالفت با جزم اندیشی. ۴- مضمون اشعار -مثلاً در مقایسه با دث متال - تغزلی تر است و بیش تر وجه روایی دارد. ۵- مخالفت و ضدیت شدید با مسیحیت و در عوض ستودن شیوه های کهن زندگی، گاه همراه با ترویج سنت های پاگانی، گاه همراه با ستایش Asatru یعنی مذهب کهن اسکاندیناوی و سایر سنت های کهن اروپای پیش از ظهور مسیحیت. ۶- گرایش به افکار ناسیونالیستی که به خصوص در سال های اخیر و بالاخص در کشورهای اروپای شرقی به شووینیسم و راسیسم تبدیل شده است. ۷- در کل دلبستگی عمیق به گذشته: سازهای سنتی و ملودی هایی که حال وهوایی کهن و باستانی و گاه حماسی را تداعی می کنند و حتی پوشیدن لباس هایی با الهام از لباس های کهن و سنتی. ۸- گرایش به Occult (علوم رازورزانه) و جادو. ۹- اشعاری با مضمون آپوکالیپسی/آخرزمانی، در باب نابودی گریزناپذیر و قریب الوقوع انسان و دنیا، بسیار رایج است و اغلب هم ریشه های این نابودی در اعمال حماقت آمیز انسان علیه طبیعت و زمین جسته می شود. ۱۰- ستایش خصلت هایی مانند شجاعت، عزت نفس، غرور و فردیت، اغلب در قالب ستایش سلحشوران عهد باستان. ۱۱- تاُثیرپذیری عمیق از آثار و فلسفه ی آنتون زاندور لاوی، نیچه و شوپنهاور، به خصوص نیچه و آموزه هایش در باب اراده ی معطوف به قدرت و ابرمرد. ۱۲- تاُثیرپذیری عمیق از آثار جی. ار. ار. تولکین - خالق شاهکارهایی هم چون ارباب حلقه ها. این تاُثیرپذیری از انتخاب نام گروه - Gorgoroth, Minas Tirith, Isengard, Burzum - تا استفاده از مضامین آثار او در اشعار را شامل می شود. مثلاً گروه سامنینگ Summoning تقریباً مضمون تمامی اشعارش را از آثار تولکین می گیرد. -موُخره: قطعاً این ها تمامی مختصاتی که می توان برای بلک متال قایل شد نیست و احتمالاً به تدریج عنوان های تازه ای نیز به این فهرست اضافه خواهد شد. طبعاً خوانندگان عزیز وبلاگ نیز می توانند در راه کامل تر کردن این فهرست به من کمک کنند و کاستی ها را تذکر دهند. در ضمن در مطلب بعدی ام به معرفی برترین گروه ها و آلبوم های بلک متال خواهم پرداخت.
|
|
- مقدمه: از آن جا که منابع مکتوب اساسی و واقعاً مفید در زمینه ی متال به زبان فارسی بسیار محدود و در واقع چیزی است نزدیک به صفر، و در مورد زیرگونه ی بلک متال تا جایی که می دانم اساساً چنین منابعی وجود خارجی ندارد، به نظرم رسید که بد نیست مطلبی کلی، مختصر و امیدوارم مفید درباره ی چگونگی شکل گیری بلک متال، تحولات و ویژگی های کلی اش در دو بخش تقدیم کنم. بخش اول این مطلب درباره ی پیدایش و سیر تحولات بلک متال است و در بخش دوم به ویژگی ها و مختصات فرمی و مضمونی آن می پردازم. ترجیح می دهم فضای این وبلاگ با مطالبی پر شود که واقعاً به کار مخاطب جدی و راستین متال اصیل بیاید. امیدوارم همین گونه باشد.
- تعاریف: یکی از مشکلات اساسی در پرداختن به زیرگونه ی بلک این است که واقعاً تعریف دقیق و همه پسندی از این زیرگونه وجود ندارد. بلک قطعاً متنوع ترین و گسترده ترین زیرگونه ی متال است و طیفی باورنکردنی از گروه های مختلف با آواهای مختلف را دربرمی گیرد و این قضیه به خصوص در سال های اخیر که خیلی از گروه های بلک دست به تجربه گرایی های گاه افراطی در قالب موسیقی خود زده اند نمود بیش تری هم پیدا کرده است. بلک متال در گذر سال ها از آن چه به عنوان بلک متال سنتی شناخته می شود و بزرگ ترین نمایندگان آن، گروه های نروژی هستند که در نیمه ی نخست دهه ی ۱۹۹۰ به نقطه ی اوج حرفه ای خویش رسیدند، بسیار فاصله گرفته است. برخی از طرفداران و منتقدان نخبه گرا و متعصب متال که اصولاً تنها شکل واقعی و راستین بلک را همان چیزی می دانند که گروه های زیرزمینی پیشگام این زیرگونه ارایه می دادند و مختصات خاص خود را داشت، از جمله کیفیت ابتدایی و خشن و عمداً غیرحرفه ای ضبط و تهیه ی کارها که مخاطب گونه های متعارف تر متال را گریزان می کرد. به هرحال این قضیه برمی گردد به تعاریف و سلایق شخصی هر مخاطبی. شخصاً کارهای متاُخر گروه هایی مثل کردل آو فیلث Cradle of Filth و دیمو بورگیر Dimmu Borgir و هیچ یک از کارهای امثال چیلدرن آو بودوم Children of Bodom را به هیچ عنوان نمی توانم بلک به حساب بیاورم. گروه هایی که عملاً هوی متال یا حتی هارد راک را با همان فرمول های آشنا و دستمالی شده ی دو سه دهه قبل ارایه می دهند و با صرفاً استفاده از صدای خواننده ای که به سبک بلک می خواند و استفاده از لایه های ظاهری و فریبنده ی بلک، و البته استفاده ی افراطی از کیبورد و گاه سازهای کلاسیک، در قالبی پرزرق وبرق بسته بندی اش می کنند تا شنوندگان گونه های متعارف و تجاری متال و حتی راک هم خود را "رادیکال" و "اکستریم" تصور کنند. بگذریم... - شکل گیری: بلک متال به مفهوم واقعی و سنتی کلمه در اواخر دهه ی ۱۹۸۰ و اوایل دهه ی ۱۹۹۰ در نروژ شکل گرفت، ولی نمونه ی اولیه ی آن چند سال پیش از آن عرضه شد. عملاً می توان گروه ونوم Venomeرا آغازگر این حرکت به حساب آورد و به عبارتی آلبوم سال ۱۹۸۱ این گروه با عنوان Welcome to Hell مبداُ پیدایش بلک متال است. حتی عنوان بلک متال هم از عنوان یکی از آهنگ های این گروه گرفته شد. در ادامه گروه های دیگری مثل باتوری Bathory، سودوم Sodom، سلتیک فراست Celtic Frost و هل همرHellhammer به شکل گیری زیبایی شناسی خاص بلک کمک کردند. این گروه ها برخلاف گروه های متال معروف و محبوب دهه ی ۱۹۸۰ مثل متالیکا، آیرن میدن، مگادث و غیره، سبکی بدوی و مینی مالیستی را دنبال می کردند و کارهایشان نسبت به گروه های مورد اشاره با کیفیت غیرحرفه ای تری تهیه و ضبط می شد و اشعارشان اغلب به طرزی آشکار و افراطی ضدمذهبی بود. کیفیت نوازندگی در کار آن ها هم اغلب حالت تکنیکال گروه های ترش، اسپید و موج نوی هوی متال بریتانیایی NWOBHM را نداشت. البته در آن زمان اصلاً اسمی از بلک متال نبود و این گروه ها اغلب خود را هوی یا ترش یا دث به حساب می آوردند و تازه پس از به رسمیت شناخته شدن زیرگونه ای با عنوان بلک متال بود که آن ها را هم در این گروه طبقه بندی کردند. آن چه معمولاً در پرداختن به ریشه های بلک متال فراموش می شود، تاُثیر عظیم گروه برزیلی Sarcofago و گروه کانادایی Blasphemy است که شاید دیوانه ترین، رادیکال ترین و افراطی ترین گروه های متال آن دوره بودند و آثارشان در محافل زیرزمینی متال در اروپا دست به دست می شد و تاُثیر انکارناپذیری بر هنرمندان موج دوم بلک گذاشت. - موج دوم: موج دوم بلک متال که در واقع آغاز بلک متال به مفهوم سنتی اش بود، عملاً از استودیوی شخصی گیتاریست نابغه/دیوانه ی گروه می هم Mayhem یعنی یورونیموس Euronymous فقید ظهور کرد. در نیمه ی اول دهه ی ۱۹۹۰ موج دوم در اوج بود و خدایانی مثل بورزوم Burzum، دارک ترون DarkThrone، ایمورتال Immortal و می هم Mayhem شاهکارهای بی نظیر خود را در همین دوره عرضه کردند. یورونیموس و دارودسته اش در این گروه های مورد اشاره معتقد بودند که دث متال تجاری شده و اصالت و گزندگی اش را از دست داده است. یکی از چیزهایی که آن ها را برمی آشفت این بود که گروه های دث حالا دیگر در کنسرت هایشان تی شرت و کفش کتانی می پوشیدند و این برای آن ها قابل تحمل نبود. از این رو لباس و شکل وشمایل خاصی برای خود آفریدند که به نوعی به "یونیفورم" بلک متال تبدیل شد. چهره هایشان را هم با گریمی خاص به چهره ی هولناک مرده ها شبیه می کردند و تصویری کاملاً جامعه ستیزانه و منحصربه فرد اختیار کردند که تا سال ها یکی از عناصر ثابت گروه های بلک بود و البته به تدریج و در نسل بعدی گروه های بلک تعدیل شد و کار به جایی رسید که در خیلی موارد همان تی شرت و کفش کتانی جای این ظاهر نامتعارف را که تلفیقی از سیمای یک جنگجوی عهد باستان و یک جسد بود گرفت. یکی دیگر از گروه های موج دوم که تاُثیر عظیمی روی خیلی از گروه های پس از خودش گذاشت و نباید آن را نادیده گرفت، گروه بی همتای Beherit است که در فنلاند ظهور کرد. این گروه بسیار رادیکال که درواقع نخستین گروه بلک کشور فنلاند و یکی از پیشگامان این زیرگونه بود، پس از عرضه ی چند شاهکار فناناپذیر بلک، در کارهای بعدی سبک اش را عوض کرد و به سراغ موسیقی الکترونیک/دارک امبینت Dark Ambient رفت، ولی همان چند کارش هم چنان از کلاسیک های این زیرگونه به حساب می آیند. - موج سوم: موج سوم بلک متال با تعدد عجیب و غریب گروه های بلک همراه بود و قطعاً شاخص ترین نماینده ی این موج گروه اسطوره ای ایمپرر Emperor است. موسیقی این گروه ها از سادگی و مینی مالیسم نسل های قبلی به سوی نوعی پیچیدگی خاص رفت که در کارهای بسیار تکنیکال و دشوار همین گروه ایمپرر Emperor که همگی نوازنده هایی درجه یک با دانشی بسیار گسترده در زمینه ی موسیقی بودند به اوج خود رسید. مایه های سمفونیک و نیوکلاسیکال از همین جا به طرز گسترده ای وارد موسیقی بلک شد. گروه هایی مثل کردل آو فیلث Cradle of Filth که اتفاقاً شروع درخشانی هم داشت و نیز دیمو بورگیرDimmu Borgir ، این عنصر را به حدی افراطی به کار گرفتند و به طرز فزاینده ای رو به تجاری شدن رفتند و البته طرفداران بی شماری هم پیدا کردند. گروه هایی مثل انورکسیا نروزا Anorexia Nervosa، آگاتودیمن Agathodaimon، انشنت Ancient و ایکرکاک Ackercocke هم مسیر آن ها را در پیش گرفتند. حالا دیگر بلک متال منحصر به کشورهای اسکاندیناوی نبود و عملاً در سراسر دنیا اشاعه پیدا کرده بود. از آمریکا - با گروه هایی مثل Judas Iscariot, Absu, Krieg, Averse Sefira - گرفته تا استرالیا - Spear of Longinus, Destroyer 666 - و یونان - Varathron, Rotting Christ, Necromantia - و آلمان - Absurd, Moonblood, Nargaroth- و حتی ژاپن - Sigh- و غیره و غیره. گروه های موج سوم بلک بیش از همه ی گروه های قبلی محبوبیت پیدا کردند و در نتیجه مزخرفات زیادی هم عرضه شد. خیلی از شرکت ها و کمپانی های معروف متال برای اولین بار به سراغ گروه های بلک رفتند و فروش آلبوم های بلک متال سیر صعودی چشمگیری را طی کرد. سال ۱۹۹۷ نقطه ی اوج این محبوبیت و موفقیت تجاری بود. حالا دیگر گروه های بلک اغلب تهیه و ضبطی حرفه ای و تمیز داشتند و دیگر اثری از آن مینی مالیسم سنتی نبود و کارها مدام پرزرق وبرق تر می شد. اما هرچه دهه ی ۱۹۹۰ رو به پایان می رفت این محبوبیت به تدریج کم تر و کم تر شد. آن موج دیوانه وار فروکش کرد اما برخلاف آن چه عده ای می پندارند بلک متال هم چنان زنده است، هرچندکه خیلی از گروه های برتر بلک به سوی سبک ها و زیرگونه های دیگری رفتند. در این میان گرچه گروه هایی مثل بهموث Behemoth و راتینگ کرایست Rotting Christ هم چنان متال ماندند و عمدتاً به جانب دث متال رفتند و البته هم چنان شاهکارهایی ارایه داده اند و می دهند (البته راتینگ کرایست Rotting Christ در کارهای اخیرش رجعتی دوباره به زیرگونه ی بلک داشته)، ولی بزرگانی مثل بورزوم Burzum، سمایل Samael، دادهیمسگارد Dodheimsgard، اولور Ulver و خیلی های دیگر متاسفانه نه تنها از بلک متال دست کشیدند بلکه به سسمت وسویی رفتند که دیگر اصلاً نمی توان آن ها را متال به حساب آورد. گرایش پررنگی به جانب موسیقی الکترونیک و/یا موسیقی آوان گارد و تجربی در کار خیلی از این گروه ها دیده می شود. - حال و آینده ی بلک متال: با این حال فرم های سنتی بلک هم چنان زنده اند. حالا دیگر اغلب بزرگان موج اول دست از کار کشده اند و دارک ترونDarkThrone گرچه هم چنان پرکار است ولی عمدتاً به تکرار خودش می پردازد. خدایان نروژی بلک متال یا ازهم پاشیده اند یا مثل اینسلیود Enslaved و ساتیریکون Satyricon به قدری دچار دگردیسی شده اند که دیگر نمی توان آن ها را بلک به حساب آورد. کنت گریشناک/وارک ویگرنس، چهره ی افسانه ای بلک متال هم که قطعاً سه چهار آلبوم از شاهکارهای ابدی بلک را عرضه کرده، در این سال ها خواسته یا ناخواسته چند آلبوم الکترونیک و امبینت ambient -هرچند بسیار زیبا- را در گوشه ی زندان ساخت و عرضه کرد. واقعیت این است که در چند سال اخیر بزرگان بلک متال نه از نروژ و سایر کشورهای اسکاندیناوی، بلکه از کشورهای اروپای شرقی ظهور کرده اند و دوستداران بلک متال را امیدوار و علاقه مند نگه داشته اند. می توان گفت که موج چهارمی از کشورهای بلوک شرق برخاسته است. گروه های بزرگی مثل درود Drudkh، هیت فارست Hate Forest (که متاسفانه منحل شد)، نکتورنال مورتم Nocturnal Mortum، رکوت Rakoth، اسکای فورجرSkyforger، و دیگران. و البته گریولند Graveland کهنه کار از لهستان نیز هم چنان سازش ناپذیر و پرکار به کارش ادامه می دهد. شخصاً گروه درود Drudkh را بزرگ ترین پدیده ی بلک متال در سال های ۲۰۰۰ به بعد و قطعاً یکی از بزرگ ترین گروه های تاریخ بلک متال می دانم. گروه های موج چهارم یا اسلاویک بلک متال اغلب بسیار حماسی اند و افکار ناسیونالیستی و در مواقعی شووینیستی یا حتی نازیستی دارند ( عملاً مرز میان ناسیونالیسم و نژادپرستی بسیار باریک تر از آن است که به نظر می رسد). همین افکار نیز باعث ایجاد محدودیت هایی در پخش و عرضه ی کار بسیاری از آن ها شده است زیرا اکثر شرکت های معروف تر از این گونه گروه ها و افکار پرهیز می کنند- دست کم از گروه هایی که آشکارا از این نوع اندیشه ها جانب داری می کنند. البته در سال های اخیر افکار نژادپرستانه در کشورهای شرق اروپا رواج روزافزونی یافته و این منحصر به موسیقی بلک متال در این کشورها نمی شود. فارغ از هرگونه افکار سیاسی( شخصاً شاُن و قدر هنر را فراتر از آن می دانم که حضور شایبه های سیاسی زودگذر و دارای تاریخ مصرف را در آن بپسندم)، می توان هم چنان با امید به کشورهای شرق اروپا چشم دوخت و اطمینان داشت که بلک متال گرچه در کشورهایی که زمانی مهد آن بوده اند کمابیش به قهقرا می رود ولی در نقاط دیگری از دنیا، بالنده و شکوفا، پیش می رود. |
|
مقدمه: سلام بر همگی. واقعاً نمی دانم چه گونه می توانم از خوانندگان عزیز این وبلاگ که با اظهار لطف و محبت صمیمانه و همیشگی شان مرا به خاطر این تاِخیرهای معمول و البته ناخواسته ام در به روز کردن وبلاگ، بیش از پیش شرمنده می کنند پوزش بخواهم. با خودم عهد کرده بودم که دست کم هفته ای یک مطلب جدید بنویسم ولی... به هرحال فعلاً نقدی بر آلبوم جدید Summoning با عنوان Oath Bound را تقدیم تان می کنم و قول می دهم حالا که کارهای شماره ی جدید مجله تمام شده، همین روزها با حداقل دو مطلب جدید برگردم که یکی از آن ها دنباله ای خواهد بود بر همان بحث "متال، ناخودآگاه و سایه". در ضمن بابت این که به خاطر همان مشکل کذایی یعنی "وقت"، گاهی به پیغام هایتان دیر جواب می دهم و دیر به دیر بهتان سر می زنم هم شرمنده ام و امیدوارم که آن را حمل بر چیز دیگری نکنید. ******************** گروه Summoning پس از پنج سال بالاخره آلبوم تازهاي عرضه كرد و باز هم ثابت كرد كه بكي از اريژينالترين و يگانهترين گروههاي متال حال حاضر است، با سبك و حالوهوايي منحصربهفرد كه با كار هيچ گروه ديگري قابل مقايسه نيست. كار جديد گروه، ادامهي منطقي آلبوم اخيرش Let Mortal Heroes Sing Your Fame و البته گامي به جلو است، با همان چشماندازهاي حماسي و باستانی آشنا در موسيقي گروه كه با گوش دادن به آنها بياختيار خود را در عالم ديگري احساس ميكنيد. دنيايي كهن و جادويي و زيبا و در عين حال مخوف كه ساكنان اصلياش جادوگران و سلحشوران و موجودات غريب و ناشناخته هستند. موسيقي در مواقعي حالتي مارشگونه به خود ميگيرد كه حسوحال حماسي آنرا تشديد ميكند. علاقهي فزايندهي ريشارد لدرر (پروتكتر) به موسيقي شرقي، بيش از هميشه در آهنگها بازتاب يافته است. ملوديها گاه حسي بسيار شرقي دارند و در جاهايي حتي از نواي طبل به سبک شرقی هم استفاده شده، بيشتر براي تاكيد بر همان حس حماسي / نظامي گفتهشده. آهنگها طبق معمول طولانياند. در واقع گذشته از مقدمهاي به سبك معمول و آشناي گروه، كوتاهترين آهنگ آلبوم بيش ازهشت دقيقه است. اشعار طبق معمول با الهام از آثار تولكين نگاشته شدهاند و از همه جالبتر اين كه اشعار يكي از زيباترين آهنگهاي آلبوم(Mirdautas Vras) تماماُ بهزبان «اركي» (زبان سياه) نگاشته شده، يعني زبان ابداعي تولكين در ارباب حلقهها و چند اثر ديگرش. آهنگها بهرغم طولاني بودنشان هيچگاه حتي براي لحظهاي هم خستهكننده نميشوند و يكي از دلايل اصلي آن هم ساختار چندلايه و سرشار از ظرافتهاي مختلف آنهاست. در خلق اين بافت چندلايهي آهنگها طبق معمول گروه طيف گستردهاي از سازهاي مختلف را به خدمت گرفته است: از پيانو، كلارينت، فلوت، چنگ، طبل و غيره گرفته تا انواع سازهاي بادي و زهي. در اين ميان ترملوهای گیتار که ازعناصر آشنای موسیقی متال است هم بارها شنیده می شود و ريفهاي بلك متالي گيتار و نيز ريفهاي كيبورد هم با همان استادي هميشگي نواخته شدهاند. در عين حال استفاده از به اصطلاح «سمپل sample»هايي از نسخههاي مختلف ارباب حلقهها و در اينجا بهخصوص سهگانهي درخشان پيتر جكسن هم گستردهتر از هميشه است. در ضمن مانند بهخصوص آلبوم قبلي، از قطعههاي choral (همسرايي) نيز در چند آهنگ استفاده شده است (مثلاُ در Might and Glory ). حالوهوا و سبك كار، به خصوص پرکاشن، در مواردي گذرا فوقالعاده شبيه به كار ريشارد در گروه ديگرش Die Verbannten Kinder Evas ميشود كه شايد هم اين كار عامدانه انجام شده باشد. قطعاُ يكي از برگهاي برندهي سامنينگ، بهره بردنش از دو خوانندهي درجه يك است كه گسترهاي باورنكردني از لطافت تا خشونت را در صداي خود عرضه ميكنند. ريشارد در اين آلبوم بيشتر از هميشه از صدايش استفاده كرده و اين براي من يكي كه از عاشقان پروپاقرص صداي او هستم خيلي هيجانانگيز است. سيلنيوس هم بار ديگر ثابت ميكند كه يكي از بهترين و معركهترين صداهاي بلك موجود را دارد. آلبوم Oath Bound هم مثل همهي آلبومهاي ديگر سامنينگ از آن كارهايي نيست كه موقع انجام دادن كاري ديگر به عنوان پسزمينه به آن گوش دهيد. اين كار را بايد با تمركز كامل و ششدانگ بشنويد تا جادويش بهطور كامل وجودتان را در خود غرق كند: اتاق را تاريك كنيد، دراز بكشيد و چشمانتان را ببنديد و در سفري شگفتانگيز و مسحوركننده با موسيقي همراه شويد. وجودتان را بهتمامي به موسيقي بسپاريد و سعي كنيد در تصاوير و چشماندازهايي كه در چشم ذهنتان ميآفريند كاوش كنيد. به اين ترتيب وقتي از اين سفر شگرف 68 دقيقهاي برگرديد، احساس ميكنيد كه با دنيايي جادويي و غريب ديدار كردهايد. غريب و در عين حال بسيار آشنا. به نظر من راز موفقیت بزرگ ترین آثار هنری در این است که نوعی مکالمه و تعامل میان مخاطب و دنیای اثر را ممکن می سازند و در واقع به مخاطب این اجازه را می دهند تا در عوض انفعال در برابر دنیای اثر، به گونه ای فعالانه در آفریدن این دنیا در ذهن و روح خود با اثر شریک شوند. در واقع این گونه آثار در عالی ترین شکل خود برای هر مخاطبی، دنیایی خاص و منحصربه فرد را می آفرینند. موسیقی سامنینگ همیشه از این خصوصیت متعالی بهره مند بوده و آلبوم جدید گروه نیز چنین است. |
|
مطلب "درباره ی ماهیت و تاُثیر موسیقی متال" بحث هایی را در این وبلاگ برانگیخت. برخی از دوستان تا حدی در برابر بخشی از نکته های مطرح شده در آن دچار سوءتعبیرهایی شدند و برخی دیگر مایل به ادامه یافتن این بحث بودند - یعنی چیزی که خودم هم به آن تمایل داشتم. برای شکافتن برخی از این نکته ها چاره ای نیست جز طرح مفاهیمی در ارتباط با روان شناسی، فلسفه، جامعه شناسی و البته آن چه موسوم به علوم "رازورزانه" است. در واقع این موضوع ها بخشی از مفاهیمی را تشکیل می دهند که مدت هاست قصد دارم در وبلاگ جدیدی به طور گسترده به آن ها بپردازم ولی متاسفانه فرصت اش را نیافته ام. اما به هرحال می توان این مطلب را نوعی مقدمه بر آن وبلاگ جدید که امیدوارم بتوانم ظرف همین روزها راه بیندازم، به حساب آورد. شاید در مواردی به نظر برسد که تاحدی گرفتار حاشیه روی شده ام، ولی واقعاً این طور نیست و به نظر من همه ی این مفاهیم به نوعی با فلسفه، ماهیت و کارکرد موسیقی متال در ارتباط اند، حتی اگر این ارتباط در نگاه نخست چندان به چشم نیاید. علاوه بر آن، به نظر خودم، همه ی این نکته ها از مهم ترین و جدی ترین دغدغه های انسانی است، دست کم برای افرادی که از خود و زندگی شان انتظاری فراتر از اسارت در چنگال روزمرگی و تکرار همان چرخه ی بی پایان و بیهوده ای که زندگی متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق آدم های روی زمین را شکل می دهد، دارند. انسان هایی که عطش شان برای کشف حقیقت، به این سادگی ها برطرف نمی شود.
برای باز کردن قضیه، در ابتدا باید اشاره ای بکنم به برخی از مفاهیم پایه ای مطرح شده در بعضی از اندیشه های رازورزانه که البته بخشی از آن ها، گاه با واژه ها و تعبیرهای دیگر، در روان شناسی و روان کاوی مدرن -به خصوص در آثار کارل گوستاو یونگ - نیز عنوان شده است. بر اساس آموزه های رازورزانه، انسان در حالت عادی و تکامل نیافته اش در مرحله ی "اگو" به سر می برد (متاسفانه اغلب آدم ها تا آخر عمرشان هم در همین مرحله می مانند و در واقع درجا می زنند)، یعنی ادراک و انرژی حیاتی اش کاملاً متمرکز بر نیازها و دغدغه های اولیه و آنی است و پاسخ گفتن به محرکه هایی مانند نیاز به رفاه و آسایش مادی، برآوردن نیازها و لذت های جسمانی/مادی، جفت یابی و تولید مثل، تثبیت کردن نقشی بیرونی در اجتماع و از این قبیل. در واقع چنین انسانی به تمامی اسیر و تابع ضمیر ناخودآگاهش است که عرصه ی حکومت "کهن الگوها" (صورت های مثالی) است، یعنی انگاره هایی که به صورت ناخودآگاه - و خودآگاه - بر وجود فرد تاُثیر می گذارند، هم از بیرون و هم از درون، و یکی از نشانه های این تاثیر همان چیزی است که در روان شناسی آن را "فرافکنی" می نامند و تحمیل و تعمیم الگوها و انگاره های ذهنی (مثلاً در زمینه ی خیر و شر) بر دنیا و انسان های دیگر. ضمیر ناخودآگاه دور از نظر و دایره ی ادراک چنین فردی است، یعنی نمی تواند جوهره ی آن را درک کند یا توضیح دهد. ادراک او کاملاً مبتنی بر تضادها و تقابل هاست و به دور از ادراکی وحدت گرا که هستی را به مثابه کلیتی دارای وحدت بنگرد. در واقع او را می توان انسانی - به قول هربرت مارکوزه - "تک ساحتی" به حساب آورد. با این حال خوش بختانه انسان این توانایی بالقوه را دارد تا از این مرحله ی دست و پاگیر عبور کند و فراتر رود. در واقع پتانسیل دست یافتن به "خویشتن" و "خویشتن برتر" را داراست. طبعاً نخستین قدم در این راه، تسلط بر ضمیر ناخودآکاه و رهایی از تکانه ها و محرکه های آن است. تربیت و آموزش باطنی/معنوی به رهرو این امکان را می دهد تا در واقع از طریق رویارویی مستقیم با این نیروهای کهن الگویی، به نوعی آن ها را در وجود خودش مستحیل کند و به قول نیچه از آن ها بربگذرد. بخشی از این فرایند مستلزم رویارویی با "سایه" یا در واقع بخش پنهان و نادیده گرفته شده ی وجود فرد است. رهرو در این مسیر، موفق به از بین بردن ناخودآگاهی و تبدیل آن به خودآگاهی و شهود می شود. او از تضادها و قطب بندی ها می گذرد و هستی را همان گونه که هست، یعنی هم چون کلیتی دارای وحدت می بیند و از انگاره های ذهنی که انسان های دیگر را در اسارت خود دارند، رها می شود. در واقع از مرحله ی "اگو" به مرحله ی "خویشتن" می رسد و ادراک دقیق تر و درست تری از هستی و انسان ها دست می یابد، فارغ از فرافکنی ها. "سایه" در واقع همان نیمه ی تاریکی است که همه ی انسان ها در وجود خود دارند. این "سایه" دربردارنده ی عواطف به اصطلاح "منفی" و تکانه ها و تمایلات سرکوب شده، واپس زده و نادیده گرفته شده ی وجود فرد است که دقیقاً به دلیل همین واپس زدگی روزبه روز تسلط بیش تری بر فرد می یابند. در واقع مقر حکومت شان را در ناخودآگاه فرد برپا می کنند و او را هم چون عروسک خیمه شب بازی به میل خود حرکت می دهند. علاوه بر آن، سایه و در مجموع ناخودآگاه، جایی است که ما تجربه ها و خاطرات دردناک و هولناک مان را به آن میرانیم - در واقع این مکانیسم ضمیر ناخودآگاه است که در این راه به ما کمک می کند چون از این طریق می تواند سیطره اش بر فرد را به راحتی حفظ کند. به این ترتیب گرچه شاید گاهی دچار این توهم بشویم که از تاُثیر منفی این خاطرات و تجربه ها خلاص شده ایم، ولی در واقع این فریبی است از سوی ناخودآگاه مان. در واقع ما بازیچه ی دست ضمیر ناخودآگاه مان هستیم. این تحربه های دردناک در خفا تلنبار می شوند و مثل غده ای سرطانی رشد می کنند و ما را از رسیدن به تعادل و تکامل بازمی دارند. علاوه بر آن روح مان را سرشار از عقده و پریشانی و تضاد و تناقض می کنند. به همین دلیل، یکی از نخستین آموزه های رازورزانه، رودررویی مستقیم با این سایه/نیمه ی پنهان و برگذشتن از آن است. برای این کار تکنیک های مختلفی پیش پای رهرو گذاشته می شود. یکی از مهم ترین آن ها وادار ساختن او به رویارویی با گذشته در کمال صداقت و شهامت است و روی کاغذ آوردن همه ی نقاط تاریک گذشته و حال، از جمله همه ی چیزهایی که باعث عذاب وجدان او و ایجاد احساس گناه در او می شود. هم چنین رویارویی با تاریک ترین خاطرات هولناکی که حتی در تنهایی و خلوت هم شهامت فکر کردن به آن ها را ندارد. از مثلاً دزدی های کوچک یا شاید بزرگی که در کودکی و پس از آن مرتکب شده گرفته تا خاطره ی هولناک سوءاستفاده ی جنسی فردی غریبه یا آشنا از او در کودکی تا خاطره ی تنها گذاشتن و ویران کردن انسانی که دوست اش می داشتهو غیره و غیره، هرچه که عذاب اش می دهد و اسباب پریشانی او می شود. پس از این مرحله، یعنی روی کاغذ آوردن همه ی این ها، تکنیک های دیگری برای به فراموشی سپردن همه ی این ها به او آموخته می شود (که در این حا مجال پرداختن به آن ها نیست) تا برای همیشه این بار فرساینده را از دوش اش بردارد. به این ترتیب فرد در مسیر رهایی از سیطره ی ناخودآکاه قدم اول را برمی دارد. اگر در مکتب یونگ، رسیدن به "فردیت" یا "فردانیت" مقصد نهایی فرد است، در اندیشه های رازورزانه شخص از این مرحله هم فراتر می رود و به "خویشتن برتر" دست می یابد، یعنی چیزی مشابه آن چه نیچه جایگاه "ابرمرد" می داند. چنین انسانی در هماهنگی و یگانگی مطلق با طبیعت و هستی به سر می برد، جوهره ی هستی را به تمامی درک می کند و به منبع عظیمی از قدرت های زمینی و غیر زمینی دست می یابد ( بحث مفصل تر در این زمینه و خیلی چیزهای دیگر را موکول می کنم به پس از راه اندازی وبلاگ جدیدم). حالا و پس از همه ی این بحث ها، موسیقی متال در این میان چه نقشی می تواند ایفا کند؟ بزرگ ترین کارکرد متال همان کمک به رویارویی با "سایه" یعنی همان نیمه ی تاریک و پنهان وجود است برای برگذشتن از آن و ضمیر ناخودآگاه. موسیقی متال شاید تنها گونه ای از موسیقی باشد که با این بخش تاریک وجود بشر و عواطفی که با معیارهای معمول "منفی" به حساب می آیند، به این شکل مستقیم و گسترده سروکار دارد. این در حالی است که ریشه ی بسیاری از ناهنجاری های فردی و اجتماعی غفلت از همین "سایه" است. متال به مخاطب اش این اجازه را می دهد تا بخش تاریک وجودش، سایه را تجربه کند. سرکوب غرایز و عواطفی مانند خشم، نفرت، ترس و میل به انتقام به ایجاد ناهنجاری و بزه می انجامد. خشمی که به شکل سالم و طبیعی تخلیه نشود می تواند به پرخاش گری و میل به ویران گری منجر شود. نفرتی که به شکل طبیعی تخلیه نشود می تواند به جنایت بینجامد، کما این که پدیده هایی مثل تجاوز، برقراری ارتباط جنسی با افراد کم سال یا فاقد قوه ی تشخیص وغیره، نتیجه ی عدم تخلیه ی غریزه ی جنسی از مجرایی سالم و طبیعی است. موسیقی متال به مخاطب کمک می کند تا با تاریکی واپس زده شده و رانده شده به ناخودآگاهش و اصولاً با ضمیر ناخودآگاهش مواجه شود و این اصلاً امتیاز کوچکی برای یک گونه ی هنری نیست. |
|
سلام دوستان. این هم ترجمه ی چند شعر دیگر از Agalloch. ببخشید اگر بعضی از تعبیرها و استعاره ها ناماُنوس و گاه عجیب و غریب به نظر می رسد. شعر است دیگر و من هم سعی کرده ام تا حد امکان به متن اصلی اشعار وفادار بمانم. نوعی اندوه و ماتم عمیق بابت کشته شدن روح طبیعت و زیبایی توسط انسان در خیلی از اشعار گروه موج می زند و این زیبایی گاه در قالب معشوقی ازدست رفته جلوه گر می شود. البته ابهام و ایهامی در بیش تر این شعرها جاری ست که امکان تفسیرها و تعبیرهای مختلفی از آن ها را به دست می دهد و همین بر غنا و زیبایی آن ها افزوده است. غنا و زیبایی ای که البته بخش زیادی از آن به ناچار در فرایند ترجمه به زبانی دیگر از دست می رود.
روح افسردگی The Melancholy Spirit / Pale Folklore در این مکان تسخیرشده و در زیر شنل آبنوسی و بی ماه آسمان بود که درخشش روح موُنثی که در جنگل می گریست مرا به جانب خود کشاند سیاه ترین کلاغ ها و یخ زده ترین شاخه ها از تو گفته اند ای الهه ی این جنگل دلگیر. در حسرت آغوش توام ای روح افسردگی چهره ی دل ربایت را باز به من بنما با اثیر گداخته و سرشارت افسون ام کن مرا اغواگرانه به میان بازوان ات فرابخوان و مرگ جاودان عطایم کن.
او با سپیده سخن گفت کلام اش به زبان باد به نجوا درآمد و آن گاه سکوت... ابرهای پریده رنگ با سپیده وصلت کردند باران سیاه بارید پرنده ها چهره در پس نقاب پنهان کردند رنگ فراموش نشدنی دریغ او در دل این درختان بلوط سوخته است شب رفت و من در ماتم اش گریستم.
برای واپسین بار زیبایی اش را در دوردست نظاره کردم. درختان در حالی که باد نفرت انگیز زمستانی بازوان شان را درهم می پیچید، بر ردای تیره ی او اشک می ریختند او پیش چشمان ام محو و ناپیدا شد. از آن روز به بعد هزاران پرنده ی نقاب پوش پرواز کرده اند و باران اندوه هم چنان تا به ابد می بارد...
او افق را به رنگ آتش درآورد She Painted Fire across the Skyline / Pale Folklore آه سوگواری اندوه بار! بار دیگر چشمان خسته ام را می گشایم زندگی ام توخالی به جا مانده و خاکسترها به تمامی درون ام را آکنده اند. دیشب امید داشتم و آرزو کردم تا در خواب بمیرم اما هیچ تسکینی نصیب ام نشد آیا این رنج هیچ گاه به سر نخواهد آمد؟ عطر افسون کننده ی زمستان و نفس سرد و دلگیر او هم چنان مرا در تسخیر خود دارد. آن گاه نیمی از من به جانب کوهستان تاخت و نیم دیگرم در آغوش بادها اوج گرفت به سوی مکانی که فرشته ها سقوط کرده بودند و خاک بر بال هایشان قی می کرد. روح من آن افق پریده رنگی بود که او بر آسمان نقش زد.
او تاریکی ست. از برج سردم در آسمان هم چون پرنده ای او را دیدم و ان گاه که از جانب شمال سقوط کرد، پرواز کردم و در آغوش اش گرفتم. او را بردم به آن جا که تا به ابد برف می بارد، و او جنگل جن زده را نشان ام داد. در کاخی از چوب بلوط به هم پیوستیم، فارغ از هم زندگی و هم مرگ. روزی آتش در چشمان اش شعله ور شد و روح ام را از سینه بدرید و بیرون آورد با قلبی خون چکان به برج سردم پرواز کردم تا دیگر هیچ گاه از آن نگریزم و تا همیشه در برکه ی مرگ بیاسایم.
فرو افتادن شب را دیدم که هم چون رودی از اشباح مرا به خود می خواند آوازی خواند برایم از فریادهای هزار کلاغ که با پروازشان آسمان را تیره کردند و خورشید را غرقه ساختند. دیگر هرگز به خورشید اعتماد نخواهم کرد، هرگز.
به دوردست ها به درون جنگل گریختم تا خورشید را بیابم، صدایش زدم: "نمی خواهم فراموش شوم... هرگز نمی خواستم انسان باشم. هرگز!" اما افسوس که خورشید فرود آمده بود آتش اش پرتلاُلو در آسمان می سوخت درختان سایه روشن های پژمرده شان را با خود حمل می کردند که سپیدی غیرزمینی را طلسم کرده بود (؟) هیچ گرگی رازهایش را نگه نخواهد داشت، هیچ پرنده ای در افق نخواهد رقصید و من به جا مانده ام بدون هیچ مگر تنها سوگندی که چون شمشیری برق می زند، این سوگند که در خون بشر غوطه ور شوم (حمام خون راه بیندازم) در خون نوع بشر.
آواز ویرانیA Desolation Song / The Mantle این جا کنار آتش می نشینم شعله های تلخ می، جان نحیف ام را گرم می کند در این جا در تنهایی می نوشم و به خاطر می آورم زندگی ای را که نقش اندوه او بر آن حک شده است. در این جام، زهر عشق است چرا که عشق، زهر زندگی ست. جام را خالی کن، آتش را دامن بزن و امید نافرجام را از یاد ببر.
گم شده در فلاکت عشق هوس هایی که می کاریم و درو می کنیم. گم شده در فلاکت زندگی این مسیری که می پیماییم.
به سلامتی عشق که بیماری ست، شهید بزرگ روح. به سلامتی زندگی که شرارت است، پیام آور بزرگ تیره روزی. در این جام، مایع سوزان چرا که این شهد روح است. تشنگی ات را فروبنشان، اندوه را محو کن و دیروزهای سرد را از یاد ببر.
گم شده در فلاکت عشق غم هایی که می کاریم و درو می کنیم. گم شده در فلاکت زندگی، این مسیری که می پیماییم.
من ام آن در چوبینI Am the Wooden Doors / The Mantle آن گاه که همه چیز پژمرده و ازهم گسیخته است و همه چیز تباه شده و سقوط کرده است، این درهای بزرگ چوبین بسته خواهند ماند.
وقتی که قلب، قبری ست مملو از خون و روح، پوسته ای ست سرد و تسخیرشده از امید به بادرفته آن گاه که آوای غرور خاموشی گزیده و آتش شرف به تمامی خاکستر شده است، این شکوه دست نخورده خواهد ماند. همین شکوه است که روح درون را حفاظت می کند در برابر مصیبت این دنیای درهم شکسته، در برابر زخم های آواز او.
آرزو دارم که با اراده و روحی دست نخورده بمیرم اراده ای که در نگاشتن این کلمات الهام بخش ام شد. در تمنای گشودن این درهای بسته به جست وجوی سقوط کردگان مرو. |
|
چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ این سوال را خطاب به من مطرح کرده بود که توکه این قدر از فجایع بشری می نالی، آیا گمان می کنی که موسیقی متال می تواند اوضاع را بهبود ببخشد؟ مدتی بود که می خواستم به این پرسش جواب بدهم چون ظاهراً عده ای هم چنان دچار این سوئ تفاهم هستند که هنر امکان یا وظیفه ی "بهبود" اوضاع بشری را دارد. شخصاً فکر می کنم که نهایت کاری که موسیقی و اصولاً هنر می تواند انجام بدهد این است که زندگی را برای آدم ها قابل تحمل تر کند، از طریق ارتباط دادن آن ها با چیزی بزرگ، والا و فراتر از چارچوب تنگ و مزخرف روزمرگی. هنر می تواند عطش سیراب نشده ی انسان به زیبایی را دست کم تخفیف دهد. زندکی پیرامون ما سرشار از عناصر ناهنجار و ناموزون است و یک اثر هنری موقتاً هم که شده، ما را با دنیایی در چارچوب خودش نظام مند، به هنجار و زیبا مواجه می کند که همه ی اجزای آن در کنار یکدیگر کلیتی تعالی بخش و پالاینده را تشکیل می دهند که حقیقتی است فراتر و بزرگ تر از زندگی. در مورد موسیقی متال هم با وجود هنجارشکن بودن آن - چراکه موسیقی متال، قواعد ظاهراً تثبیت شده ی مربوط یه زیبایی شناسی موسیقی را به چالش می طلبد - این قاعده صدق می کند. از طرفی متال به دلیل ماهیت و ساختار منحصربه فردش کارکردی به شدت پالاینده دارد و از طریق رویارو کردن مخاطبش با آب طیفی از عواطف و احساسات که عموماً "منفی" به حساب می آیند (عواطفی مانند اندوه، خشم، نومیدی، ترس و...) به او امکان -به قول نیچه ی بزرگ- "برگذشتن" از آن ها را می دهد و حاصل آن هم ایجاد نوعی تعادل در روح و احساسات مخاطب است. مثالی می زنم: یک روان پزشک خوب و آگاه در مواجهه با بیماری که مثلاً دچار ترس از تاریکی است، او را تشویق می کند تا به جای سرکوب کردن ترس اش و در نتیجه راندن آن به ناخودآگاه، به طور مستقیم و بی واسطه با ترس اش رودررو شود چون فقط از این طریق می تواند بر آن مسلط شود (در واقع پس زدن این ترس و راندن آن به ناخودآگاه باعث قدرتمندتر شدن آن می شود). موسیقی متال در واقع به نوعی همین کار را می کند، یعنی مخاطب اش را وادار به روبه رو شدن با بخش تاریک وجودش می کند. این بخش تاریک در واقع همان چیزی است که کارل گوستاو یونگ بزرگ آن را "سایه" می نامد (و همان چیزی است که به عنوان مثال داستایفسکی عزیز در آثارش با استادی تمام به کاوش در آن پرداخته). رسیدن به تعادل و تکامل مستلزم رویارویی مستقیم با "سایه"ی خویشتن است، یعنی چیزی که اکثریت قریب به اتفاق انسان ها از آن می گریزند و در نتیجه هیچ گاه به تعادل و تکامل (فردیت) دست پیدا نمی کنند. بی اغراق موسیقی متال بیش از هر گونه ی هنری دیگری این امکان را فراهم می کند تا به کنکاش در این بخش عموماً نادیده گرفته شده از وجودمان بپردازیم. در واقع ما را وادار به این کار می کند. یکی از دلایل بی همتا و یگانه بودن آن هم همین است. درباره ی این موضوع به نظرم بسیار مهم باز هم بحث خواهیم کرد. فعلاً ساعت حدود چهار صبح است و همین قدر کافی است! |
|
بعضی از دوستان اظهار علاقه کرده اند که ترجمه ی بعضی از اشعار گروه Agalloch را در این جا بیاورم. فعلاً این یکی را داشته باشید تا بعد. این شعر آهنگ "تالارهای افسون شده ی آبنوس" ( Hallways of Enchanted Ebony) از آلبوم Pale Folklore است که به نظرم یکی از زیباترین آهنگ های گروه است و البته بسیار رمانتیک به مفهوم آگالوچی اش و با همان اندوه سرد زمستانی. ظرف همین یکی دو روزه چند شعر دیگر این گروه را هم تقدیم تان خواهم کرد، همراه با البته مطالب دیگر. قول می دهم!
به سردی مرا ببوس و این زندگی را از لبانم سر بکش خون سردم را به حال خود بگذار تا جاری شود. به سردی مرا ببوس و از این روحی که دیری ست فراموش شده بگذر. از کدامین یک از این درختان بلوط می باید خودم را حلق آویز کنم؟ این تالارهای آبنوس همواره تاریک اند. بر کدامین شاخه ی یخ زده می باید بمیرم؟ سرد هم چون زمستان، سیاه هم چون حجاب شوم او، سرد هم چون نجوای او و ردای مخوف اش. این سرسراها، سرسراهای زندگی و زیبایی نیست، این تالارهای افسون شده آغشته به خون شب است. تالارهای آبنوس سوسو می زنند، انگار که ارواح آتش شریرانه در تالاری مرمرین می رقصند. این چشمان خسته دیگر گشوده نخواهد شد، چرا که آغوش سرد مرگ آن ها را منجمد کرده است. خانه ای افسون شده از خاطرات از هم گسیخته و اندوهی سوزان اینک مرا دربرمی گیرد. این آوا را بشنو که در آن سوی تالارهای بی انتها و در فراسوی جنگل پهناور، درست درمیان دروازه های آهنین زمزمه می کند: به تاریکی زمستان، به سردی نقاب مرگ دلگیر او به سردی اندوه او و اشک های عاج گونه اش. این سرسراها، سرسراهای زندگی و زیبایی نیست. نه آسمانی به سرخی خون. هیچ رنگی در این دنیا باقی نمانده این پایان روشنایی بود...
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1386 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
علیرضا معتمدی نازنين فراهاني آیدا هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی اتانازی رضا بهرامی رضا ناظم Godfather چای تلخ سیاه مشق های یک ذهن خاکستری ماه محو پس از باران روز برمی آید سینما بلاگ |
|
RSS
|